الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
88
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) حركت قريش قمى در تفسير خود مىنويسد : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : چه كسى مىرود تا از قريش خبرى بياورد ؟ كسى جواب نداد تا اين كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : من مىروم ، فرمود : برو و ببين كه اگر اسبها را سوار شدهاند و شترها را به يدك مىكشند ، در اين صورت مىخواهند به سوى مدينه بروند و به خدا قسم كه اگر قصد مدينه كنند ، خداوند آنها را ناكام خواهد گذاشت و اگر سوار شترها شدهاند و اسبها را به يدك مىكشند ، در اين صورت مىخواهند به مكه بروند . امير المؤمنين عليه السّلام با وجودى كه جراحات زيادى داشت ، حركت كرد تا به نزديكى مشركان رسيد و مشاهده كرد كه سوار شترها شدهاند و اسبها را يدك مىكشند فورا نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بازگشت و گزارش خود را تقديم كرد كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : قصد مكه را كردهاند . « 1 » ( 2 ) طبرسى در إعلام الورى مىنويسد : سپس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على عليه السّلام را فراخواند و فرمود : برو و ببين كه قصد كجا را دارند . اگر سوار اسبها شدهاند و شترها را يدك مىكشند ، قصد مدينه را كردهاند و اگر سوار شترها شدهاند و اسبها را يدك مىكشند ، قصد مكه را كردهاند . گفته شده است كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله سعد بن ابى وقّاص را براى بررسى فرستاد : او پس از مدتى بازگشت و گفت : اسبها را
--> خدا است . » آنان در دل خود امورى را پنهان مىدارند و آن را بر تو آشكار نمىكنند ، مىگويند : « اگر اختيارى داشتيم در اينجا كشته نمىشديم . » در همين حال كه آنها به چنين خوابى فرو رفته بودند ؛ خداوند مشركان را كه بر آنها پيروز شده بودند ، منصرف كرد تا بدين وسيله حزن و اندوهشان را كاهش دهد و مصيبتها را فراموش كنند . ( ج 1 ، ص 259 ) گفتهاند كه ابو سفيان در حالى كه بر ماديان سرخ و سياهى سوار بود ، جلو آمد و با صداى بلند گفت : أعل هبل ! و سپس فرياد كشيد : پسر أبى كبشه كجاست ؟ . . . روزى در برابر روزى ، همانا پيروزى و شكست دورهاى است و جنگ همانند قمار است . . . و حنظله در مقابل حنظله ( حنظلة پسر ابى عامر در مقابل حنظلة پسر ابو سفيان ) . عمر گفت : اى رسول خدا ، آيا پاسخ او را بدهم ؟ فرمود : پاسخ بده . . . پس عمر گفت : كشتههاى ما در بهشت و كشتههاى شما در آتش هستند ! ابو سفيان گفت : شما چنين گمان مىكنيد كه اگر راست باشد ، ما زيان كردهايم . سپس گفت : اى پسر خطاب به سوى من بيا تا با تو صحبت كنم . عمر به سوى او رفت و ابو سفيان گفت : تو را به دينت قسم ! آيا محمد را كشتهايم ؟ عمر گفت : به خدا قسم كه كشته نشده است و الآن سخنان تو را مىشنود . گفت : تو به نظر من راستگوتر از ابن قميئه هستى ؛ او به آنها خبر داده بود كه محمد را كشته است . سپس ابو سفيان با صداى بلند گفت : شما مىبينيد كه كشتههاى شما را مثله كردهاند و اين موافق با نظر بزرگان ما نبوده است ، امّا حال كه اتفاق افتاده است ، از آن كراهتى نداريم ! سپس فرياد زد : قرار در سال آينده در بدر صفراء ! عمر منتظر ماند تا ببيند كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله چه مىگويد كه آن حضرت فرمود : بگو باشد . عمر گفت : باشد . آنگاه ابو سفيان به سوى اصحابش رفت و همگى حركت كردند و رفتند . ( ج 1 ، ص 296 - 297 ) اين در حالى است كه از ابن اسحاق نقل شد كه : آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به مردى از يارانش فرمود كه بگو : باشد . نه به عمر . ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 124 .